شعری از منوچهری با خوانش علیرضا بدیع عزیز

ای ترک من امروز نگویی به کجایی
تا کس نفرستیم و نخوانیم نیایی

آنکس که نباید بر ما زودتر آید
تو دیرتر آیی به بر ما که ببایی

آن روز که من شیفته‌تر باشم برتو
عذری بنهی بر خود و نازی بفزایی

چون با دگری من بگشایم، تو ببندی
ور با دگری هیچ ببندم، بگشایی

گویی: به رخ کس منگر جز به رخ من
ای ترک چنین شیفتهٔ خویش چرایی؟

ترسی که کسی نیز دل من برباید
کس دل نرباید به ستم، چون تو ربایی

من در دگران زان نگرم تا به حقیقت
قدر تو بدانم که ز خوبی به چه جایی

هر چند بدین سعتریان درنگرم من
حقا که به چشمم ز همه خوبتر آیی

با تو ندهد دل که جفایی کنم از پیش
هر چند به خدمت در، تقصیر نمایی

ور زانکه به خدمت نکنی بهتر ازین جهد
هر چند مرایی، به حقیقت نه مرایی

بی‌خدمت و بی‌جهد به نزد ملک شرق
کس را نبود مرتبت و کامروایی

برگرفته از hezaresher